پر زدم سمت شما بال و پرم خاکی شد
پیش رو ، دور برم پشت سرم خاکی شد
آمدم گریه کنم ناله غربت بزنم
دهن نوحه گر و پلک ترم خاکی شد
سر شب آمدم اما به سیاهی خوردم
غصه قبرتو خوردم سحرم خاکی شد
یادم افتاد که نسل تو همه باحرمند
حرف تو آمد و دیدم که حرم خاکی شد
زحمت شمع و چراغ است در اینجا با ماه
چون که تابید به قبرت قمرم خاکی شد
پدرم خواست که تادستی به ضریحت بکشد
آه افسوس که دست پدرم خاکی شد
غصه زندگی ات غصه تشییع تنت
پای غمهای تو خون جگرم خاکی شد
آنقدر سنگ ازین غربت تو زاری زد
سنگ قبر حسن آقای کرم خاکی شد
قصدم این بود شوم سایه ی قبرت آقا
من درختی شدم و برگ و برم خاکی شد
گفتم از غربت تو غربت اصلی جا ماند
روضه خوانی تو کردم اثرم خاکی شد
روضه صورت حوریه و دست ابلیس
کودکی گفت جهان در نظرم خاکی شد
بی حیا آمد و سد کرد ره زهرا را
مادری گفت حسن آه پرم خاکی شد.
اثر واقعه کوچه خمیدن ها بود
من خمیده شده اما کمرم خاکی شد
حرمت فاطمه با سیلی و با طعنه شکست
مادرم از نفس افتاد روی خاک نشست

شاعر: سید پوریا هاشمی

ارسال دیدگاه