رسیده لحظه ی آخر علی بیا به برم
بیا بگیر به زانوی خود دمی تو سرم

بیا نبی به تو گوید نگفتنی ها را
بیا به گوش تو گویم کنون که محتضرم

بیا به یاد گذشته کمی سخن گوییم
بیا زآتیه گویم هر آنچه باخبرم

به یادم آیم علی جان ،به بسترم خفتی
برای حفظ وجودم تو بوده ای سپرم

تو ذوالفقار به کف جانفدای من بودی
تلاش تو به غزا بوده مایه ی ظفرم

بدم چو موسی عمران،تو بوده ای هارون
درخت زندگیم را تو بوده ای ثمرم

به وقت تلخی ایام بعد یاد خدا
همیشه یاد تو بوده به کام ،چون شکرم

از این جهان بروم لیک ناگران هستم
مصائبی که رود بر تو آیدم نظرم

علی…جان تو و جان دخترم زهرا
امانتی است به دستت،ستاره سحرم

به درب خانه ی تو آتشی بیفروزند
به پشت در برود دختر نکو ثمرم

به ضربه ای که زند جانی مدینه به در
زدرد ناله زند فاطمه .. الا پدرم

به دست بسته عدوسوی مسجدت ببرد
زند به جان من اینگونه حالتت ،شررم

زمان هجر من وفاطمه بود کوتاه
زدست تو برود آن نهال نو ثمرم

به خیمه گاه عزادر بهشت عدن خدا
برای فاطمه ام بیقرار ونوحه گرم

شاعر: اسماعیل تقوایی

ارسال دیدگاه